تبلیغات
MovieWeb - مطالب آبان 1390

http://movieweb.persiangig.com/Logo/LogoRB.jpg

سه شنبه 24 آبان 1390  07:38 ب.ظ

نوع مطلب: (نقد فیلم و سریال ،) توسط: DoMiNo

فیلم Win Win  (2011) سومین فیلم در کارنامه ی سینمایی تامس مک کارتی (معروف به تام مک کارتی)  به عنوان کارگردان محسوب می شود. مک کارتی که تجربه ی سینمایی اش در زمینه ی بازیگری بسیار  بیشتر از کارگردانی ست، در دو فیلم پیشینش The Station Agent و The Visitor به خوبی توانسته استعداد خود را در ژانر کمدی و بازی گرفتن از هنرپیشگان به نحو احسن، به نمایش گذارد.  Win Win  گرچه از نظر بازخورد درمیان تماشاگران و نیز منتقدان در جایگاه دو فیلم قبلی مک کارتی نیست، اما با این وجود فیلم خوش ساختی در ژانر کمدی درام به حساب می رود که توانسته ترکیب متناسب و به جایی از بازیگران را در کنار هم جمع کرده و از پتانسیلهای آنان به بهترین شکل بهره گیرد.

محور اصلی داستان فیلم حول یک وکیل میانسال به نام مایک فلرتی می گذرد که زندگی متوسطی را در یکی از شهرهای کوچک نیوجرسی می گذراند. وی که سابقا به طور نیمه حرفه ای کُشتی گیر بوده در حال حاضر در کنار کار وکالتش به  عنوان شغل ثانویه، وظیفه ی مربیگری تیم کشتی یک مدرسه را برعهده دارد. مایک، همسر و پدری دوست داشتنی در خانه و فردی معتمد در کارش به حساب می آید ولی تحت تاثیر وضعیت نابسامان اقتصادی در امریکا به مشکلات مالی برخورده. درخت مقابل درب خانه اش از فرط کهنسالی در شرف فرو افتادن است و وی یا وجود یادآوری های همسرش فکری به حال آن نمی کند، لوله های دفتر کارش سر و صداهای عجیب و غریبی می دهند و عنقریب ترکیدن اند اما مایک نمی تواند از عهده ی هزینه ی زیاد تعویض لوله ها برآید، و تیم کُشتی اش نیز به طور پیاپی می بازد. همه ی این مشکلات وی را در وضعیت روحی نامناسبی قرار داده به طوری که استرس زیادش ممکن است منجر به حمله قلبی شود.

در بحبوحه ی همین شرایط آزاردهنده است که مایک متوجه می شود یکی از موکلین اش به نام لیو که پیرمردی مبتلا به آلزایمر است (با بازی تحسین برانگیز برت یانگ)، حقوق ماهیانه ی هنگفتی را بابت قَیِمی اش می پردازد. بنابراین مایک علی رغم جدال و بازداری باطنی اش تصمیم می گیرد مانع از حکم دادگاه برای فرستادن جو به خانه  سالمندان ایالتی شود و قَیِمی وی را برعهده بگیرد، اما دور از چشم دادگاه و نیز بدون همسرش او را به یک خانه سالمندان خصوصی نزدیک محل کارش می فرستد. در چنین شرایطی ست که سر و کله ی نوه ی نوجوان لیو به نام کایل پیدا می شود. کایل نوجوان آشفته ای ست که به دلیل مشکلاتش در خانه از آنجا  فرار کرده و برای زندگی با پدربزرگش به نیوجرسی آمده. اما مسئله ی عَطفی داستان اینجاست که دست برقضا کایل یک کشتی گیر حرفه ای ست که به دلالیل نامعلومی کشتی را کنار گذاشته است. به این ترتیب مایک که با وضعیت کمدیک پیچیده ای مواجه شده سعی می کند از شرایط بوجود آمده برای پیشرفت تیم کشتی اش و در اثنای آن برطرف کردن مشکلات مالی اش استفاده کند. اما این تصمیمات مایک، وی را به طور پیاپی ناچار به دروغ و مخفی گری می سازد و در منجلاب پیچیده ای گرفتار می گرداند. در ادامه وقتی مادر معتاد کایل از راه می رسید شرایط وارد وضعیت بعرنج تری می شوند...

طرح داستانی فیلم، نسبتا ساده و کم و بیش کلیشه ای به نظر می آید، اما پرداخت صحیح قدم به قدم داستان و رعایت توالی داستانی به بهترین شکل، با مکمل دیالوگهای موجز، هوشمندانه و به جا، فیلمنامه را به یک فیلمنامه ی نسبتا بی نقص کمدی درام با تم ورزشی بدل کرده است. 

در کنار فیلمنامه، بیش از هرچیز انتخاب فکرشده ی بازیگران و ایفای نقش ماهرانه و کنترل شده ی آنان خودنمایی می کند. پال جیاماتی در نقش کاراکتر اصلی داستان، بار دیگر توانسته به خوبی نشان دهد بهترین گزینه ی هر کارگردانی ست برای به تصویر کشیدن کاراکترهای درمانده اما عدالت محوری که با تراژدی اخلاقی مواجه می شوند. ایمی رایان  به درستی نقش یک قطب اخلاقی خانواده را در قالب همسر مایک ایفا می کند که در ابتدا از برقرار شدن رابطه بین کایل نوجوان با دو دختر خردسالش نگران است اما وقتی از زندگی سخت کایل باخبر می شود برای نگه داشتن او در خانه اش پافشاری می کند و حتی  به مایک می گوید که مادر کایل را خواهد کشت!  بابی کنوالی بازیگر نه چندان نام آشنایی که ُفیلم Station Agent  مک کارتی جزو نقش آفرینی های برجسته ی سابقش محسوب می شود، در این فیلم در نقش تری دوست صمیمی مایک، بار اصلی کمدی فیلم را بر دوش دارد و به خوبی از عهده ی آن برآمده. الکس شفر نیز که Win Win نخستین کار بازیگرای اش به شمار می آید به عنوان اولین تجربه ی بازیگری اش، با مهارتی مثال زدنی توانسته شخصیت راه گم کرده، آشفته، خشمگین اما خوش قلب کایل را ایفا کند. در ضمن مهارت دور از انتظار وی در کشتی نیز واقعا ستودنی ست! در حال حاضر یک فیلم کوتاه و یک فیلم بلند از وی در مرحله پس از تولید و تولید قرار دارد.  قطعا باید منتظر ایفای نقش های بهتری از وی باشیم.

فیلم در انتها خود را از کلیشه های معمول ژانر ورزشی رها ساخته و  با پرهیز از پیروزی شکوهمندانه ی نهایی، با یک جمعندی متعادل و تا حدودی خوشبینانه داستان را به پایان برده است.


یکشنبه 8 آبان 1390  08:20 ب.ظ

نوع مطلب: (نقد فیلم و سریال ،) توسط: DoMiNo

وودی آلن، کارگردان خوش سابقه و پرآوازه ی نیویورکی که در چند فیلم اخیرش شهرهای مختلف اروپا را لوکیشن اصلی فیلمهایش قرار داده، این بار پاریس را برگزیده، و بدین وسیله شیفتگی بی حد و اندازه ی خود را به پاریس در قالب فیلمی دوست داشتنی و بی نقص به تصویر کشیده است. آلن که بی تردید یکی از سردمداران ژانر کمدی سینمای جهان محسوب می شود، این بار شهر عشق و هنر و گروهی از هنرمندان برجسته ی قرن بیستم را سوژه ی خود قرار داده و با استفاده از قدرت تخیل بی مانندش، و تسلطش بر ادبیات دهه ی بیست میلادی به بهترین شکل ممکن این سوژه را در قالب کمدی پرورانده است.

فیلم نیمه شبی درپاریس به مثابه ی شعری ست در اوج هنری وودی آلن، که با جنون و شعف بی مانندی به مدح پاریس و نقطه ی عطف هنری سده ی بیستم، یعنی دهه ی 1920 می پردازد. فیلم مملو است از کنایات و تلمیحاتی به تاریخ شهر پاریس و هنرمندان بزرگی که در دهه ی 20 در این شهر زندگی کرده اند. بنابراین بخش اعظم شوخی ها و اشارات فیلم برای تماشاگر عادی به خصوص از نوع ایرانی اش بی معناست. اما با وجود این شرایط نیز، فیلم آنقدر از لحاظ جذابیتهای بصری و روایی غنی هست که بتواند هر قشر بیننده ای را محذوب خود کند.

داستان فیلم در مورد جیل، نویسنده ی میانسالی ست که به همراه خانواده ی نامزدش در سفری تابستانه به پاریس آمده. جیل با وجود آنکه نویسنده ی موفقی در هالیوود محسوب می شود اما از زندگی و حرفه ی خود راضی نیست و استعداد اصلی خود را در رمان نویسی می داند، و به همین دلیل در حال حاضر کار در هالیوود را تعطیل کرده و مشغول کار بر روی یک رمان است. در همین خلال است که  جیل که شیفته ی بی چون و چرای پاریس دهه ی 20 است، در اولین پیاده روی شبانه اش در پاریس به طور عجیبی قدم به این دوره ی زمانی می گذارد. خوشبختانه آلن، کاملا از روی هوشمندی از توصیف چگونگی این سفر زمانی صرفنظر کرده و ریسک ملال آوری تم علم تخیلی را نپذیرفته است. بدین ترتیب شخصیت اصلی که در تفکرات و خیالاتش، دهه ی 20 را عصر طلایی هنر می داند، به این برهه سفر کرده و همنشین بزرگان هنر آن دوران می شود. بزرگانی چون اسکات و زلدا فیتزجرالد، ارنست همینگوی،گرترود استاین، سالوادور دالی، تی.اس.الیوت، لوئیس بونوئل، پابلو پیکاسو و ... که پاریس آن دوران را مأمنی برای زندگی هنری خود یافته بودند.

در خلال برخوردهای شخصیت اصلی داستان با تک تک این بزرگان است، که آلن با جنونی هنرمندانه و خلاقیتی برخاسته از شیفتگی، بزرگان هنر قرن بیستم را به بازی می گیرد و شوخی های خاص خود را نثار آنان می کند. شوخی هایی که با گیرایی بی نقص بازی هنرپیشگان فیلم به حد اعلای خود می رسند. کوری استول در نقش همینگوی با ظرافت و البته طنز دوست داشتنی خاصی، آشفتگی، خرد و شیفتگی نسبت به غیرت و شرافت مردانه را در وجود همینگوی به تصویر در می آورد. آدرین برودی بازیگر دوست داشتنی پیانیست، این بار، با بازی هوشمندانه و بی نهایت بامزه اش در نقش دالی، زیر دستان کارگردان بانبوغی چون آلن، قدرت خود را در طنز به رخ می کشد. کتی بیتس نیز که در این فیلم ایفاگر نقش گرترود استاین است و جیل در مورد رمانش از نظرات تخصصی وی بهره می جوید، با چیرگی منحصربفردی، خرد، روشن بینی و صداقت و روراستی  را در شخصیت وی به تصویر کشیده و به قول دیوید ادلستاین منتقد نیویورک مگزین به خوبی این واقعیت را یادآور می شود که "یک فرد موقر و روراست بهتر از هزاران شخصیت دلقک معاب است." بازی ماریان کوتیارد نیز در نقش آدریانا، دختر فرانسوی جوانی که معشوقه ی مادلیانی، براک و سپس پیکاسو بوده، و از همان اولین برخورد مورد توجه جیل قرار می گیرد، همچون بسیاری از نقش آفرینی های پیشین وی، از سنگینی و ظرافت منحصربفردی برخوردار است. آدریانا که تقریبا نقش مکمل کلیدی فیلم است، دختری باهوش و شیفته ی هنر است که دوران خود را خسته کننده و ملال آور می داند و قرن نوزدهم فرانسه در نظر او عصر طلایی است. و در برخورد این اعتقاد آدریانا با اعتقادات جیل در مورد عصر طلایی هنر است، که آلن این حقیقت را بیان می کند، که هر کس دوره ای پیش از خود را، دوران ایده آل برای زندگی می داند و اصل نوستالژی بر عدم رضایت از زمان حاضر و گران پنداشتن دوره ی از دست رفته بنا می شود.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/mzqz7sahnv9ssb2apt4.jpg

در کنار تمام نکات مثبت فیلم، که آن را بی تردید به یکی از بهترین آثار وودی آلن بدل می کنند، باید فیلمبرداری بی مانند و چشمنواز داریوش خنجی، فیلمبردار ایرانی مشهور هالیوود را نیز ذکر کرد. خنجی که یکی از موفق ترین فیلمبرداران حال حاضر هالیوود به شمار می رود، تا کنون تصویربرداری فیلمهای بزرگانی چون دیوید فینچر، میشائیل هانکه، کار وای وونگ و رومن پولانسکی را بر عهده داشته و یک بار نیز برای فیلم اویتا (1997) نامزد جایزه ی اسکار شده است.

 موسیقی گوشنواز، تصویرپردازی خیره کننده، کاراکترهای جذاب و دیالوگهای گیرای نیمه شبی درپاریس، این فیلم را به سفر خوشایندی تبدیل کرده است که دوست ندارید به پایان برسد!


آخرین پست ها